shad shad
دل تنگِ خیلی چیزها دل تنگ این همه دل تنگی ها چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت! دل تنگم دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی دل تنگ این همه نبودن ها دل تنگ این همه دل تنگی ها دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست و تمام هست هایی که نیست! حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد دل تنگِ خیلی چیزها دل تنگ این همه دل تنگی ها چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت! دل تنگم دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی دل تنگ این همه نبودن ها دل تنگ این همه دل تنگی ها دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست و تمام هست هایی که نیست! حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!! دل تنگ تر نیز خواهم شد می رسد روزی که بگویم: دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!! شد!! دل تنگ تر نیز خواهم شد می رسد روزی که بگویم: دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!! سلام خوبین ؟ امیدوارم خوب باشین .. من حالم گرفتس نمیدونم چرا.... تاحالا شده که وسط خنده یه فکر ناراحت کتتده بیاد سراغت و باعث بشه لبخند از رو لبات محو بشه ؟؟ تاحالا شده کلا یه روز حوصله ی هیچکیو نداشته باشی حتی کسایی که از ته دل دویشون داری ؟؟ تاحالا شده بخای وانمود کنی خوشحالی ولی واقعا شاد نباشی ؟؟؟ تاحالا شده که فکر کنی اصلا کسی نیست که به تو فک کنه و تو براش مهم باشی ؟؟؟ تاحالا شده بخوای گریه کنی و بحال خودت باشی اما همه از روی دلسوزیشون نذارن و حالت بدتر بشه ؟؟؟ اره شاید بارها و بارها واسه هممون پیش اومده باشه که این حالت هارو داشته باشیم شاید فکر کردن بخدا باعث بشه این حس ها ازت دور بشه گاهی بچه ها از همتون ممنونم خیلی تک تک تونو دوست دارم!!!ب دلیل مشکلات دیگه نت نمیام!!!!!!!! از مهربون و فوضولی موقف که اولا خیلی کمکم کردن از فرزانه از مهسام از پوریا که واقعا جای برادرمو پر کرده ممنونم!!!!!! گه گاهی سر میزنم!!!!!!بخدا بیاد همتونم!!!!!!دنیز جونم مرسی که بهم سر میزنی!!!!!!۱از همتون!!!!! وااااااااااای چقدر نبودم!!!!!!! تازه اومدم!!!!!!! ببخشید از بابت تاخیرم!!!!!!!!! حتما به همه اونایی که نظر دادن برام!براشون نظر میدم!!!!!!!! دوستون دارم!!!!!! به چشمانش خیره شدم،قطره های اشک را از چشمانش زدودم...وبر لبانش بوسه ای زدم،اما...! اما نگفتم که دوستش دارم! روزی که به سوی او رفتم انقدر خوشال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر سینه ام فشرد و گفت:امروز بگو دوستم داری...! دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوستش دارم...! ماه ها گذشت در بستر بیماری افتاد!با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت:بگو که دوستم داری میترسم که دیگه هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم...! اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم....وقتی که آن روز به بالینش رفتم ، روی صورتش پارچه ای سفید بود........!وحشت زده و حیران شدم....! باورم نمیشد...،پارچه را کنار زدم!تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم... فریاد زدم :به خدا دوستت دارم اما............................. اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد . ……………………………………………………………………………… بدون عشق تو.......................! روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند. پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است. دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند. دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده که هر کس به دنبال کار خود برود. پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد. در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود. راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت. به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند و به یاد نوشته افتاد آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود: " بدون عشق تو من خواهم مرد. " واسه خوشبخت شدن تو رو به آسمونه دستام برو با خیال راحت من کیم از تو بخونم من کجا لایق اینم که کنار تو بمونم تو بلندای غروری من یه شبنم حقیرم من یه برگ زرد و خسته ام که تو پاییزت می میرم .................................................................... وقتي خواستم سرنوشتم را عوض كنم بر سرم فرياد كشيدند وقتي خواستم به راه عشق بروم گفتند فرضيه است وقتي خواستم بر روي غم بخندم باري گران بر دوشم نهادند وقتي خنديدم گفتند ديوانه است وقتي گريستم گفتند كودكانه است حال كه در سكوتم گويند عاشق است وقتی تما غصه های عالم در دلم نشسته است وقتی احساس میکنم دردمند ترین انسان عالمم وقتی تمام عزیزانم با من غریبه میشوند و کسی حرمت اشک های نیمه شبم را ندارد وقتی تمام عالم را در قفس میبینم خداوندا تو هستیو همراز من میشوی و این تو هستی که همیشه یارویاور منی دوست دارم بارلها با تمام وجودم متوکلم به درگاه تو!!!!!!!!!!!!!!!!! عیدتون مبارک ایشالله همه یه سال خوب و پر عروسی ایشالله به تعداد خانواده ها اضافه شه ولی کم نشه ایشاللله همه به آرزوشون برسن!!!!!!!!!!!من هنوز عاشق نشدم و نبودم ولی اونایی که عاشقن به عشقشون برسن!!!!!!!!!!!! منم دعا کنین!!!!!!!!!!!همتونو دوس دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!! امروز مدرسمون تعطیل بودش/امسال اولین سالی بود که این همه کار کردم/تو عید اگه مسافرت نرفتم میام آپ میزارم!!!!!!!!!!! بچه ها برام دعا کنین به دعاتون نیاز دارم!!!!!!!!!!!!!!! راستی امسال میخوام دیگه مث سال های قبل کسیو ناراحت کنم!و اگه بشه یه کم از غرور مسخرم کم کنم ولی فک نکنم بشه!!!!!!!!!!!!!البته سعی میکنم!!!!!!!!!! ایشالله همه مون شب عید خوابیدم که فرداش سال تحویل بود کارای خوبمون از کارای بدمون بیشتر باشه!!!!!!!!!!!!!!! سال خوبی داشته باشین!!!!!!!!!!!!! ببخشین که زیاد نوشتم!!!!!!!!!!!!! دوستون دارم بوووووووووووووووووووووووووس!!!!!!!!!!!!

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


